تبليغاتX
سخنگو

سخنگو

دیوونگی

در مورد مطلبی که می نویسم قضاوت کنین من عقیده دارم 30 سالگی سن خاصیه. 26 سالگی و حتی 21 سالگی هم سالهای خوبی اند، همه چیز شفاف و درخشانه و امید بی شائبه و لجوجانه ای به آینده وجود داره. همه چیز عالیه و سالهای بین 18-29 سالگی سالهای معرکه ای هستن اما خاص نیستن. خاص مثل 13 سالگی و 30 سالگی.13 سالگی سال بلوغ بود و هیجان که برای من حاوی مقدار زیادی سردرگمی و منگی بود. بگذریم. سی سالگی هم فکر می کنم یه بلوغ دیگه اس.که به اندازه بلوغ اولی هیجان انگیز و گرم نیست. مرحله خاصیه که آدم فکر می کنه همه آنچیزی که یک جوان در اون زمان و مکان می تونست انجام بده رو انجام داده و حالا احساس می کنه که خیلی هم – اونجوری که انتظار داشته- رضایت بخش نبوده. احساس می کنه نزدیک نصف عمرش رفته و نیمه دوم که احتمالا بسیار بزرگسالانه و خشک و دشواره پیش روشه. برای همین کمی کافر می شه! مثل الان من که زمانی خیلی مذهبی بودم اما حالا انگار پررو شدم و گویی انتظاراتی که از خدا داشتم براورده نشده و از دستش عصبانی ام (استغفراا..)! حالا که وجه خشن زندگی رو دیدم فکر می کنم آدم خاصی شدم. راک گوش می دم و بدون آرایش و با راحت ترین لباسی که جامعه اجازه بده بیرون می رم.مثل 22 سالگی دیگه برام مهم نیست مردم راجع بهم چی می گن چون خودم خوب می دونم چی هستم و چی نیستم. اگه مادر نبودم بدم نمی اومد سیگار می کشیدم و یا چیزای دیگه!!!! از دوسال پیش که برای یه عروسی کفش پاشنه بلند خریدم تا حالا جز کتونی هیچی نپوشیدم! و امروز؛ که حرفهایی زدم که همه رو حتی خودم رو متعجب کرد! موضوع از این قرار بود که داشتیم با برادرهام راجع به ازدواج حرف می زدیم که من این جملات عجیب و غریب رو به زبان آوردم: " به نظر من ازدواج باید تاریخ مصرف داشته باشه، مثلا 2 ساله یا 10 ساله باشه. لزومی نداره آدم از چیزی تمام عمر خوشش بیاد و راضی باشه. آدم در 20 سالگی و با معیارهای 20 سالگی کسی رو انتخاب می کنه و در 30 سالگی می بینه که شکافهای عمیقی بینشون درست شده. همسرش با معیارهای الانش تطابق نداره. شما در 20 سالگی یه لباس می خری، عاشقش هم هستی اما بزرگ که می شی برات کوچیک می شه یا سلیقه ات عوض می شه یا مناسب شریط اجتماعی الانت نیست. همسر هم همینجوره. کاش می شد طرفین بعد چند سال رابطه شون اکسپایر می شد و می تونستن دوباره تصمیم بگیرن که بازم همدیگه رو- برای مثلا 10 سال آینده- می خوان یا نه؟! اگه بهر دلیلی نمی خواستن (که معنی اش اینه که یه جای این رابطه مشکل داشته) بدون اینکه جنگ و دعوا و حق و حق کشی و بدون اینکه چیزی به اسم "طلاق" با بار معنایی منفی اش وجود داشته باشه، می رفتن دنبال زندگیشون.من اینو از دید یه زن نمی گم. برای هر دو خوبه. مثلا مردی که از زناشویی با همسرش دلسرد شده می تونه بدون بهونه گیری و تحقیر و خیانت بره.اون زن هم می فهمه که شوهرش کسل شده و هیچ زنی هم دوست نداره مردی رو بزور کنار خودش نگه داره. تازه اونهم شانسشو دوباره با عزت و احترام می تونه امتحان کنه. یا زنی که شوهرش بعد ازدواج زیر قولهایی که داده می زنه و نا امیدش می کنه مجبور نمی شه که مهر شو اجرا بزاره و دعوا و آبروریزی راه بندازه و بعد جدایی همه بهش بگن "مطلقه" و از این حرفها..." وقتی اینها رو گفتم پدرم گفت تو واقعا خودت چنین احساسی داری؟ خوب، من تو فکر رفتم. شوهر منم بعضی وقتها حرص منو در میاره اما تا حالا گزینه بهتر از اونو ندیدم و انصافا نسبت به مردهایی که تو جامعه می بینم واقعا متمایز و خوبه! و به نظرم هنوز به مرحله ای که فکر کنم کاش ازدواجمون اکسپایر می شد نرسیده!!! این رو هم اضافه کنم که این مطالب رو بعد از خوندن حوادث روزنامه ایراد فرمودم. و فکر کنم اونها و ماجراهای زن و شوهر هایی که خوندم منو به این فکرها انداخت. مثلا خوندم که زنی می گفت "من از شوهرم متنفر بودم اما اون منو طلاق نمی داد!" خوب آخر هم کشته بودش!! گناه داره. خیلی بی انصافیه که یه نفر رو وادار کنی با کسی که ازش متنفره یه عمر زندگی کنه وکارش به جایی برسه که راه چاره اش تنها جنایت باشه! یا زنی می گفت "شوهرم در خواستگاری قول داد مانع ادامه تحصیل من نشه، اما تا عقد کردیم زد زیر قولش و نزاشت من درس بخونم" خیلی دلم براش سوخت. تازه آدم چطور می تونه به کسی که از ابتدا با دروغ شروع کرده اعتماد کنه؟ چرا باید این زن قربانی انتخاب اشتباهش بشه و استعداد هاش و جوانی اش زیر حرف زور شریک زندگیش له بشه؟ نمی دونم الان که دوباره به حرفهام فکر می کنم می گم شاید تحت تاثیر هورمونهای بلوغ 30 سالگی اینها رو گفتم!!!!!!!..........نظر شما چیه؟
+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سخنگو  | 

با سلام. خبر اول اینکه آفرین بلاخره دوتا دندون دیگه در آورد! دو تا دندون گنده و خنده دار بالا رو بعد کلی عذاب دادن خودش وما در آورد و لقب " دو دندونی مامان" به تاریخ پیوست!

خبر دوم هم متعلق به آفرینه که قدش بلند شده و دستش به محتویات روی میزها و کابینتها می رسه و دیگه خونه من مطلقا نظم نداره و هر روز یکی از وسایل نازنینمو روی فرش یا زیر تخت پیدا می کنم!روی دیوارها خط می کشه و کتابها رو از تو قفسه بیرون می ریزه و پاره می کنه!خیلی بهم می ریزه زندگیو و عجیب اینه که شیرین وقتی هم سن آفرین بود هیچ کدوم از این کارها رو نمی کرد! صبر زیادی می طلبه بزرگ کردن این بچه.

و سوم هم اینکه عید تو راهه و اصلا حس عید ندارم! فکر کنم عید بی مزه ای بشه امسال.

خبرهای بعدی بزودی، بعد 8-9 اسفند که امتحان دکترا دادم براتون از نحوه گند زدن در آن آزمون می نویسم.

راستی، عکسهای بچه ها رو  (78ی های شیمی)که 27 دی دور هم جمع شده بودن دیدین؟ خیلی دلم می خواست منم اونجا بودم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سخنگو  | 

در جستجوی نقره!!

سلام از راه دور و از پشت دستمال کاغذی که بر دهان گرفته ام تا کمتر ویروس پاکنی کنم بر شما معدود خوانندگان این وبلاگ!

 بلاخره پس از 3 ماه ملانصرالدین بازی بلا خره روش من برای اندازه گیری مقادیر اندک نقره به سرانجام رسید! حالا در به در دنبال یک کالای تجاری می گیرم که نقره داشته باشه  و من اندازه بگیرم حال کنم!

نمونه های رایج برای نقره غیر از فیلم های رادیوگرافی، سنگ معدنهای خاص و بعضی خاکها و آبهاست. اما اینها قبلا خیلی کار شده اند و اگر بتونم نمونه جدیدی ( در حد دانشگاهمون) کار کنم کلی جلو استادم وجهه پیدا می کنم. تو اینترنت که گشتم دیدم بعضی مواد آرایشی خاص از نقره سیترات به عنوان نگهدارنده استفاده می کنن که اتفاقا کار بدی هم هست! مثل لوسیونهای تنینگ ( برنزه کردن)! اما تو لوازم آرایش خودم فقط روشون نوشته حاوی سیتریک اسید ( نقره اش رو نگفته)!

توروخدا برین لوازم آرایش خودتون رو زیر و رو کنین ببینین نقره دارم یا نه. به یابنده مژدگانی تعلق می گیرد!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سخنگو  | 

خواب

دیشب یه خواب عجیبی دیدم! خواب دیدم یه قوی بزرگ و سنگین توی بغلم بود. پرهاش سیاه و سفید بود و از بس سنگین بود بزور نگهش داشته بودم. بعد یه قفس بزرگ دیدم و قو رو گذاشتم توش. تا این کارو کردم قو تبدیل شد به یه عالمه توله سگ سیاه و سفید! یه چیزی بین سگ و گرگ بودن. خیلی زیاد بودن. یکیشون از فقس در رفت و مچ پامو گاز گرفت! زخم نشدم اما تیزی دندونش رو توی پوستم حس می کردم. بعد یادمه یه غذایی چیزی بش دادمو پامو ول کرد و رفت اونو بخوره!!!

خواب عجیبی بود. آقای شوهر می گه شب پرخوری کردم! البته من معمولا زیاد خواب عجق و جق می  بینم اما خوب خداروشکر تعبیر نمی شن! وگرنه تا حالا صد بار فنا شده بودم!

 

شب اربعین تولد شیرینه! چکار کنم! هفته بعدشم 28 صفره! طفلی بچه ام
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سخنگو  | 

مصائب زندگی!!

سلام

خوب من روزهای دهشتناکی رو می گذرونم! دیروز شیرینو گیر انداختم تا گوششاشو تمیز کنم. اون خیلی مقاومت می کرد منم بزور گوش پاکونو کردم تو گوشش  و داشتم تمیزش می کردم که یهو سرشو بلند کرد و فرار کرد. احمق دیوونه. بعد دیدم که دستش رو گوششه و جیغ می زنه و از گوشش داره خون میاد!! وای، نمی دونین برای اولین بار توزندگیم دلم می خواست فقط 5 دقیقه به عقب بر می گشتم ودست از خریتی که داشتم مرتکب می شدم بردارم! داشتم می مردم. باباش سریع بردش اورژانس و بعد بیست دقیقه جانفرسا زنگ زد و گفت که پرده گوشش سالمه و فقط مجرای گوشش زخم شده. انگار دوباره به دنیا اومده بودم! خلاصه امروز هم که شیرین از خواب بلند شد دیدم دیشب تو خواب گوش بچه ام خونریزی کرده و خون تو گوشش بسته شده بود. باباش باز بردش بیمارستان تا گوششو تمیز کنن که عفونت نکنه. وای . همین هفته پیش بود هم بود که آفرین افتاد زمین و دستش ضرب دید و سه بار ازش x- ray  گرفتن  تا فهمیدن نشکسته!! و تمام هفته بچه ام دستشو می گرفت و گریه می کرد.یا تو خواب که رو دستش غلت می زد با گریه بیدار می شد!

 واقعا احساس می کنم مادر  سهل انگاری شدم. البته اعتراف می کنم واقعا حس می کنم برای مادر بودن پیر شدم. بیشتر دلم می خواد مثل پیرزنها تنها باشم  و سرو صداشون و کارهاشون برام خیلی خسته کننده اس! واقعا اگه کسی ازم بپرسه بهش می گم بعد 28 سالگی نباید مادر شد. چون اوج زندگیه و آدم هم دیگه وقت و حوصله نداره. مثلا کسی که سی سالشه و یه کار خوب تازه گیر اورده و مشغول پول دراوردن و زندگیه، باید همه چیو دوسال متوقف کنه که یه بچه رو به دنیا بیاره و به قولی از آب و گل درش بیاره. باید صبر، حوصله و تحمل بی اندازه ای داشته باشه. از ما گفتن بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سخنگو  | 

سلام دوستان

سلام باز من سروکله ام پیدا شد. خیلی سرم شلوغ بود.

قبل از هر چیز سال نو دوستانی که در بلاد کفر بسر می برند رو بهشون تبریک می گم. ایشالا کریسمس سال دیگه من و "میم" عزیزم در کنار هم و در همان جا که خودش می داند کریسمس را جشن بگیریم!! چه رمزآلود شد!

دوم اینکه اوضاع آزمون دکتری اینجا بدجور هچل هفت شده! کلی سال بالایی که در زمان خودشون سوگلی اساتید محترم بودن نمره زبان آوردن!برای تجزیه نزدیک 40 نفر ثبت نام کردن که کلا امسال 5 تا می خوان! بگم که ماکزیمم نمره زبان مال خودم جونم هست که در اینجا از خودم کمال تشکر را دارم! تازه با نفر دوم اختلاف هم بسیار فاحش می باشدش هم! آخ جون!

اما این ها دل خوشی های کودکانه ایست وقتی می بینم یک ماه دیگه امتحانه و من هنوز حتی مطمئن نیستم تا شهریور بتونم دفاع کنم! چون این دانشگاه شیک ما تابستان تعطیل می باشد!به به!

موضوع بعدی آفرین است که الان نزدیک 1.5 سالشه و فقط و فقط 2 تا دندون دارد که در عکس پیوست قابل دیدن است!

خوب در آخر خدمت اون دوستی که ازم در مورد شیمی فیزیک سوال کرده بود بگم اینجا دارن بیشتر سینتیک کار می کنن و همه کارشون هم نرم افزاری است و اصلا دست مبارک را به سمت مواد شیمیایی نمی برند ( اینم شد شیمی؟!!)

تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سخنگو  | 

سر گردنه

تا حالا خیلی شده که چیزی رو می خرم و مدتی بعد – نه چندان دور- اونو توی یه مغازه یا جای دیگه با قیمتی بی نهایت کمتر پیدا می کنم و هی هی نتیجه می گیرم که زود تصمیم به خرید می گیرم. مثلا یه بلوز که از پاساژ میلاد نور خریدم 24 تومن و یه ماه بعد تو بازار بزرگ دیدم یه مغازه ای همه رنگشو ریخته تو یه سبد دم مغازش و قیمت زده "3500"!! تو سبدی بازار!!!!

یه بار هم از ولایتمون یه کفش گرفتم 37 تومن و مدتی بعد تو تهران تو باغ سپهسالار دیدم 16800! !

یه بار هم یه روسری خریدم 14 تومن باز دیدم دستفروشها می دادن 4500! یه بار هم ...!

می شه یه کتاب نوشت!

اما امروز دیگه خیلی سوختم!امروز جنگ جهانی ، نه، ملی ثبت نام  MCHE بود.حال ندارم بگم که چه بلبشویی بود .لطفا خودتون ازدحام نزدیک 300 نفر رو در یک اتاق و راه رو جلوش  تصور کنین. از 7.5 تا 8 صبح 200 نفر رو لیست کردن و تا ظهر ثبت نام کردن. خلاصه تو سایت نوشته هزینه امتحان 10 تومنه بانک تجارت به شماره حسابی به اسم  وزارت علوم. منم رفتم بانک و آقای بانک 2500 تومن ازم کارمزد گرفت!!! و وقتی با غرغر من مواجه شد گفت حسابشون اینجوریه به ما ربطی نداره. ما پسرای خوبی هستیم. ( غلط کرد) منم رفتم محل جنگ ثبت نام. دوست ما اسم ما رو نوشته بود تو لیست و ما شادمانه نوبتمون شد و دیدیم که اون آقای ثبت نام کننده پول نقد هم میگیره و مردم ها 10 تومنو نقدا و بدون کارمزد پرداخت می کنن!خوب دلمون برای 2500 تومنون سوخت. اما وقتی مدارکمو دادم آقاهه گفت 5 تومن بدین!! گفتم ها؟ ها؟ هان؟ ها؟ هان؟ ده تومنه که؟! تو سایت نوشته! گفت به ما چه، هزینه برگزاری آزمونه!!! گفتم پس مگه اون ده تومن هزینه برگزاری عروسیه؟ .. خلاصه، هم استانی های باوفا گفتن "خانم پولته بده کار داریمه! " ( با گویش خودشون) خلاصه دوستان امروز ما با 17500 در آزمون      MCHE ثبت نام کردیم درحالی که تو سایت نوشته هزینه آزمون 10.000 تومان!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سخنگو  | 

خوبها.....بدها....

باسلام خدمت دوستان

روز چهارشنبه.

امروز برای من روز بدی نبود. چون تست نقره ام جواب داد!! هیپ هیپ هورا!

درسته که این فقط یه تست مقدماتی الکی بود اما بسی مایه مسرت وخوش وقتی شد. در اینجا لازم است از خودم، نقره، کلیه دوستان و آشنایانی که مشوق من بودن و از تمام شما دوستانی که صبح تا شب به فکر من هستید تشکر و قدر دانی کنم. در ضمن جا داره به علم شیمی هم تبریک بگم که بزودی متحمل تحولات شگرفی خواهد شد.

 

روز شنبه.

لعنت و نفرین دو عالم بر طلا باد که در کمال پررویی به تست من جواب نداد.حالا چون طلا کلا و ذاتا چیز خوبیه و بچگی کرده و به خاطر وساطت شما طلا دوستان او را می بخشیم و دلمان را خوش می کنیم که حداقل مزاحم نقره نیست و در اینده فرصت دیگری به او می دهیم.

 

چقدر خستمه ( به گویش اینجاییها)

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سخنگو  | 

کشف امروز

مدتی بود که توی یکی از خیابونهای "زیتون"{ از محله های شهر جونم!} مدرسه ای قدیمی رو خراب کرده بودن و داشتن یه مدرسه چند طبقه و مدرن به جاش می ساختن. یه تابلو زرد رنگ هم جلوش بود که روش نوشته بود " مدرسه فلان کلاسه دکتر معین، اداره نوسازی و تجهیز مدارس".

خوب این مدرسه همیشه تو مسیر ما بود وهست و دیدیم که خیلی سریع درستش کردن و به نسبت مدرسه های دیگه منطقه بدک نبود. خوشحال بودیم که یه مدرسه نوساز درست می شه. تا اینکه امروز چیز خیلی باحالی دیدم!! یه تابلو گنده بالای در مدرسه نصب کرده بودن . روش نوشته بود :" دبیرستان پسرانه دکتر معین" ؟؟؟؟ نه!!!! نوشته بود" اداره کل نیروی انسانی آموزش و پرورش ناحیه فلان"!!! خیلی حال کردم. به هزینه اداره تجهیز و نوسازی مدارس یه اداره درست کرده بودن! تازه فرض کنین مدرسه رو خراب کنن به جاش اداره درست کنن اونم تو استانی که محرومیت تو مدارسش بیداد می کنه! همه کلمه های چرب و چیلی عدالت ورزی ، مهر ورزی، مردم نوازی، راستگویی و حلال خوری را با تمام وجودم حس کردم و بر خویشتن خویش بالیدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سخنگو  | 

یه روز پر بار

امروزتو آزمایشگاه با یکی از بچه ها سر موضوعی بحث می کردیم ( که مطمئنا به شیمی هیچ ربطی نداشت!)  موضوع  سر شوهر و خواستگار و این حرفها ( اوا خواهر!!) بود که من مادرانه بهش می گفتم چرا یه دختر7 -26 ساله درس خونده قرن بیست و یکم باید بشینه تو خونه تا کی یه کسی در خونشو بزنه و بیاد ببینه و بره  و بعد اگه دلش خواست و پسندید لطف کنه و بیاد و باقی ماجرا. بهش گفتم ما اناث ایرانی خیلی منفعل هستیم. همش منتظریم کسی از ما خوشش بیا د و دلش ما رو بخواد. وگرنه حتی اگر 20 تا مورد خوب دور و برمون باشه فقط باید دعا کنیم و دخیل ببندیم و سبزه گره بزنیم تا یکی شون هوس ازدواج با ما به دلش بیفته. تازه جالب اینه که اگر از کسی خوشمون بیاد و از همه لحاظ هم ایده ال باشه نباید هیچ کاری کنیم که توجهش به ما جلب بشه چون در این صورت "دختر بدی" به حساب میایم. حالا حساب کن “خانم الف”،” آقای ب” رو مورد خوبی می دونه اما هیچ کاری نمی کنه و تازه هر جا اونو می بینه راهشو کج می کنه مبادا احساسش از نحوه راه رفتنش لو بره. حالا آقای ب چطور بفهمه که اصولا آدمی به اسم "خانم الف" هم وجود داره که ممکنه برای همسری گزینه خوبی باشه؟ خلاصه مادر جان، سعی کردم براش بگم دخترا می تونن با پسر ها دوست باشن و لزوما کارهای خلاف عرف و شرع هم نکنن. البته اگه بچه نباشن و اونقدر عاقل باشن که بفهمن چه چیزی رو هزینه چه چیزی بکنن یا نکنن. که فکر کنم تو سن 26 به بالا شاید اینجور باشن.

اما همکلاسی ام که دختر نسبتا مذهبی  هم هست نمی تونست منظور منو درست بگیره. من فهمیدم که اون فرقی بین "دوستی که پسر باشه " و " دوست پسر" قائل نیست . مثلا می گفت " دوستی که لازمه اش زیر پا گذاشتن اصول و ارزشهاست چه ارزشی داره". خوب من سعی کردم براش توضیح بدم می شه آدم با پسر ها در یک محیط باشه و همه با هم دوست باشن و در ضمن این دوستی ها همدیگه رو بشناسن، ولی قضیه رو احساسی نکنن. بهش گفتم منو تو هم باهم دوستیم اما با هم بیرون می ریم؟ شب خونه هم می خوابیم؟ (خدا به دور- در مثل مناقشه نقرمایید)  نه چون دوستهای دانشگاهی هستیم. صبح همدیگه رو می بینیم و با هم کلاس و آزمایشگاه می ریم و با هم و با دوستامون بوفه می ریم و چیزی می خوریم. خوب عین همین کارها رو با یه پسر نمی شه کرد؟

بهش گفتم اونقدر بزرگ هستیم که بدونیم قسمت اول یه رابطه " chemistry " قضیه هست. ( نه بابا یه ربطی هم به شیمی داره!) یعنی اون احساس فیزیولوژیکی که خود به خود بین دو جنس مخالف به وجود میاد و عشق نیست. که اونقدر بزرگ هستیم که بتونیم مهارش کنیم. بعد اگه دو نفر واقعاsoul mate   هم باشن احساسی ماورای  chemistry به وجود میاد. اون عشقه و مقدسه و ارزشمنده .

اما باز همکلاسی ام اینها رو نمی پذیرفت. کم کم احساس کردم دارم از خودم "یک مروج فساد" درست می کنم و بیخیال قضیه شدم. اما تو راه  خونه به حرفهامون دوباره فکرکردم. من خودم سنتی ازدواج کردم و خوب، ازدواج بدی هم نکردم  خدا رو شکرو زمان دانشجویی ( لیسانس)  اونقدر بچه بودم که همه چی برام حکم بازی داشت. اما الان که می بینم دخترهای بزرگ بزرگ که بدشون هم نمی یاد ازدواج کنن سرشونو می ندازن پایین و اسه می رن آسه میان که گربه شاخشون نزنه خیلی برام قابل قبول نیست.

خلاصه... امروز دانشجویان در آزمایشگاه تجزیه روز پرباری را پشت سر گذاشتند و علم شیمی پله ای دیگر به سوی اعتلا و ترقی نزدیک شد! زنده باد!

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سخنگو  |